تبلیغات
ساروق - بخاطر طوبی
"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "
تنها درختی که برای پرندگان مانده، همین است. هدهد سالها رنج قفس را چشیده و می داند که گرگها درنده اند؛ یک پایش هم با چنگال آنها قطع شده و الان به جایش تکه چوبی را برای ایستادن جایگزین کرده است. او سالها است که رهبری پرندگان را بر عهده دارد. روز موعود هم فرا رسیده و او باید سخنرانی کند. پرندگان جمع شده اند و منتظرند و او  صدا زد: ای پرندگان، درخت طوبی نیاز به آبیاری دارد وگرنه می خشکد. 
عده ای کلاغ، روی شاخه ی پایینی طوبی نشسته بودند. یکی از آنها با دهن کجی و نگاههای معنی داری به سمت هدهد اشاره کرد و گفت او سنگ خود را به سینه می زند و می خواهد به بهانه درخت طوبی ریاستش برقرار بماند1 فریب او را نخورید. بقیه کلاغها هم به علامت تایید، قار قار بلندی سر دادند و هیاهو کردند.
کبوتر طوقی با لحنی نسبتا تند که عصبانیت او را هم نشان میداد، صدا زد: نادان چه می گویی، او که مثل رهبران دیگر، قصری برای خود بالا نیاورده یا سیلوی گندمی فراهم نکرده یا با این مقام به نان و نوایی نرسیده است. نصیبش از این پیشوایی، چیزی جز خون دل خوردن و فشارهای روحی و دغدغه ی طوبی را داشتن بوده است؟ پای چوبینش را نگاه کن، مگر نمی بینی؟ شکنجه های قفسش یادتان رفته؟ در جنگ پارسال چه کسی سینه اش را جلوی صیادان سپر می کرد و در خط مقدم، نقشه طراحی می کرد و می جنگید؟ او مانند برخی تازه به دوران رسیده ها نیست که بوی گندم آنها را مست قدرت کرده باشد. او امتحانهایش را پس داده است.
چند لحظه همه پرندگان ساکت، به هدهد که سرش را پایین انداخته بود خیره شدند که یکدفعه بلبلی جوان از لابه لای درخت خود را جلوتر کشید و با سگرمه هایی گره خورده و آهنگی اعتراض آمیز گفت: من که به طوبایتان آب نمی دهم؛ اصلا به من چه؟
و برگشت برود که کبوتر طوقی صدایش زد و گفت: چند لحظه صبر کن، آب دادن، دلیلش مشخص است؛ چون اگر طوبی نباشد و ما زمین گیر شویم، گرگها و راسوها خیلی زود به حساب ما و زن و بچه هایمان می رسند. یادتان رفته همان وقتی که هنوز درخت را نکاشته بودیم چه روزگار بدی داشتیم انگار همین دیروز بود گرگها می آمدند و بچه هایمان را یا می کشتند و یا آنها را مثل خودشان درنده خو می کردند. یادتان رفته می خواستند حیا را از همسرانمان بگیرند.2
بلبل تا اسم همسر را شنید گفت کدام همسر مگر می شود روی طوبی همسردار شد. 
کبوتر گفت: پس بگو؛ حالا فهمیدم، دردت عاشقی است.
بلبل که سرش را پایین انداخته بود، آرام گفت: چند روز پیش، صدای نمک،دختر بلبل همسایه را شنیدم نمیدانم چه شد فقط می دانم که دلم را ربود.
نمک هم که در جمع پرندگان حاضر بود لپهایش سرخ شد و سعی کرد پشت برگی خودش را مخفی کند.
و بلبل ادامه داد: و من هم مثل همه عاشقها برای خواستگاری پیش پدرش رفتم ولی او گفت باید لانه داشته باشی. 
من هر چه گشتم نتوانستم در طوبی لانه ای مناسب پیدا کنم. این چه درختی است که نمی توانم به خواسته هایم برسم. من به این درخت آب نمی دهم.
جغد پیر که همه احترامش را نگه می داشتند، یک شاخه جلوتر پرید و با آن لحن آرامش سینه ای صاف کرد و همانطور که با بخار دهانش، شیشه عینکش را مرطوب کرده و با بالهایش مشغول پاک کردن آن بود، گفت: پسرم مرا یاد داستانی انداختی؛
بلبل عاشق که در عین ناراحتی ادبش را نخورده بود گفت: بفرمایید، گوش می کنم.
و جغد پیر گفت: عده ای از مردم، از خداوند خواستند که رهبری برای آنها تعیین کند. خداوند برای آنها از میان خودشان شخصی به نام طالوت را برگزید. خُب؛ انسانها باید امتحان می شدند و هر نظام الهی امتحاناتی دارد و طالوت به دستور خدا مردم را امتحان کرد. 
وقتی سپاهش با تشنگی از کنار نهری می گذشت به آنها گفت شما وقتی به نهر رسیدید سه گروه می شوید که دو گروه از امتحان سربلند بیرون می آید و یک گروه مردود است. و ادامه داد: هر کس اصلا از نهر آب ننوشد یا به اندازه یک کف دست بنوشد، یار من باقی می ماند ولی اگر بیش از این آب بنوشید، اسمتان از جرگه یارانم خط می خورد.
بلبل جوان گفت: سپاهش چه کردند؟
جغد گفت: می دانی پسرم؛ اکثر سپاهش به حرفش گوش نداده و آب نوشیدند و تنها عده کمی حرف او را پذیرفتند.3 راستی می توانی هدف من از نقل این داستان را بگویی؟
بلبل گفت: چیزهایی به ذهنم آمد، ولی می خواهم از زبان شما بشنوم.
جغد گفت: شما خودت را جای یکی از آن سپاهیان قرار بده و فکر کن طالوت هم رهبر شماست و شما با اینکه تشنه ای ولی از جانب خدا دستور داری که آب نخوری و سختی تشنگی را تحمل کنی، آیا شما به خاطر یک امتحان، کل حکومت الهی را زیر سوال می بری و نسبت به همه چیز بدبین می شوی؟ علاوه بر اینکه رهبر ما تمام تلاشش را می کند تا ما در رفاه باشیم ولی عزیز من همه چیز به دست ایشان نیست و ما دشمنان زیادی داریم. آیا درست است بخاطر مشکلاتی که در درخت طوبی وجود دارد حاضر باشیم این درخت خشک شود. آیا شما می دانی که طوبی تنها درختی است که برای پرندگان باقی مانده و بعد از آن چیزی جز آوارگی یا ذلّت نصیبمان نمی شود. آیا رنگ سرخ خونهایی که برای سبزی این درخت ریخته شد را فراموش کرده ای. عزیز من مشکلات وجود دارد؛ همه می دانیم سخت است؛ می توانست از این خیلی بهتر باشد؛ قبول داریم؛ و باید به سمت خوبتر شدن حرکت کنیم؛ ولی نباید فراموش کنیم که حرکت وقتی ممکن است که طوبی فرشمان باشد.
بلبل پس از چند لحظه به زمین خیره ماندن پرید و رفت نمی دانم شاید از نصیحتهای پرندگان خسته شد و خواست تنها باشد و یا شاید هم میخواست اولین کسی باشد که طوبی را آبیاری می کند. 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اقتباس از:
1- المؤمنون : 24   ... یُریدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْكُمْ ...
مى‏خواهد بر شما فزونى و برترى جوید

2
- إبراهیم : 6   وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَكُمْ وَ فی‏ ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظیمٌ
و [یاد كن‏] آنگاه كه موسى قوم خود را گفت: نعمت خداى را بر خودتان یاد كنید هنگامى كه شما را از فرعونیان رهانید، كه شكنجه سختى به شما مى‏رسانیدند و پسرانتان را سر مى‏بریدند و زنانتان را [براى خدمت‏] زنده نگه مى‏داشتند، و شما را در این كار آزمونى بزرگ از پروردگارتان بود.

3- البقرة : 249   فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلیكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُمْ فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرینَ 
چون طالوت با سپاهیان بیرون آمد، گفت: خداوند شما را به جوى آبى مى‏آزماید، پس هر كه از آن بیاشامد از من نیست، و هر كه از آن نخورد از من است، مگر آن كه كف دستى آب برگیرد- كه از نافرمانان به شمار نیاید- پس جز اندكى همه از آن بیاشامیدند. پس چون او و مؤمنان همراهش از جوى گذشتند، گفتند: امروز ما را توان برابرى با جالوت و لشكریان او نیست [اما] كسانى كه مى‏دانستند كه خداى را دیدار خواهند كرد گفتند: چه بسا گروهى اندك كه به خواست خدا بر گروهى بسیار پیروز شده‏اند و خدا با شكیبایان است.





داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 15 اسفند 1390 | توسط : علی آرمین | نظرات()