تبلیغات
ساروق - بالای هیجده سال-1
"همیشه می توان تولدی دوباره داشت..به روز شدن شبهای یکشنبه "
از دوستان عزیزم می خواهم که به دو سوال انتهایِ پست، کاملترین پاسخی که به نظرشان می رسد را نوشته و به ما هدیه کنند: 
ذهن من خالی است. نه در آن انسانی وجود دارد و نه کوهی و نه درختی و نه آبی؛ و با اراده من هر کدام از این مفاهیم در ذهنم به وجود می آیند. یعنی هر کدام از اینها می توانند باشند و می توانند اصلا نباشند؛ بستگی به تصوّر من دارد؛ اگر آنها را تصوّر کنم وجود ذهنیشان در مخیّله ام نقش می بندد و اگر تصوّر نکنم هرگز به وجود نمی آیند.
پس خلاصه این شد که موجودات ذهنی نسبت به بودن و نبودن مساوی هستند و می توانستند باشند یا اصلا نباشند و این من بودم که طرف بودن آنها را تیک زده و به آنها هستی بخشیدم و در واقع آنها برای به وجود آمدن نیازمند خالقی بودند که من با تصورشان آنها را خلق کردم.


حالا پا را از ذهن فراتر گذاشته و به عالم دنیا پا می گذاریم. می بینیم که انسانی هست؛ درختی هست؛ دریا و کوهی وجود دارد. 
آیا واقعا این موجودات پیشینه ای مانند موجودات ذهنی نداشته اند؟ یعنی آیا درخت باید می بود؟ آیا انسان ضرورتا باید وجود می داشت؟ آیا نمی شد که آتش نباشد؟
وقتی دقیق نگاه می کنیم می بینیم که همانگونه که انسانِ ذهنیِ ما، نسبت به بودن یا نبودن مساوی بوده و برای به وجود آمدن نیازمند خالق بود، همانطور این مفاهیم خارج از ذهن هم(مثل مفهوم انسان، درخت، آب) نسبت به وجود و عدم مساوی بوده اند و نیازمند خالقی که کفه ترازوی بودن آنها را بفشارد و وجود آنها را محقّق سازد.
 
و وقتی اکنون به دنیای اطراف خود نگاه می کنیم می بینیم که همین مفاهیمی که بیچاره بودند و نیازمند اینکه کسی کفه ترازوی بودنشان را بفشارد، همه وجود دارند. پس پی می بریم که کسی طرف وجود آنها را سنگین نموده و هستی را به آنها اهدا نموده است. این هستی بخش کیست.
آیا هر کدام از این موجودات می تواند هستی بخش خود باشد؟ چرا؟
آیا می توان هر کدام از این موجودات را هستی بخش دیگری دانست؟ چرا؟





داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : شنبه 20 اسفند 1390 | توسط : علی آرمین | نظرات()